سلام اين پست رو مي نويسم چون فک ميکنم لازمه. خوب نميشه که آدم همش از خاطرت خوب بنويسه. اينا رو مي نويسم که بعدا بدونم روزاي اينطوري هم داشتم.

اگه ميپرسين حالم خوبه يا نه بايد بگم نه.  يعني درست نميدونم. يه جور دل گرفتگي. هميشه لحظه خداحافظی سخته. حالا خداحافظی از دوستان تو يه شهر. خداحافظی از زندگی یا .... راستش فک ميکنم يه جورايي ديوونه شدم. یا دیوونه بودم و حالا درست شدم. به هر حال یه چیزی فرق کرده. یه جورایی از دست خودم شاکی ام. از دست حماقت هام. مي خوام همينجا سر اين چند راهي بگيرم و بخوابم. شايد طولاني. انقد كه خيلي چيزا عوض شه. انقد که ديگه دلم گريه نخواد.

/ 0 نظر / 13 بازدید