خاطرات من

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

حامد



اینجا


من فقط دارم خاطره مینویسم برا اینکه یه روزی بعدا بخونمش. پس نگردین که هیچ اطلاعات مفید یا با مزه ای اینجا پیدا نمیکنن!


آرشیو من
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
خرداد ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥


لینک دوستان
امير نباتيکا
زندگی نامه
نازنين
رامين
درويش
نسیمک
محمد
زهره


آمار وبلاگ


خروجی وبلاگ
  RSS 2.0  


وبلاگ فارسی



نوروز 87 مبارک!

 

سلام سال نو تون مبارک! براتون یه سال خیلی خوب و شاد آرزو میکنم.

اینم هفت سین امسال :

 

هفت سین 87

یه سین کم داشتم سینی گذاشتم. آینه هم که کلا ندارم و آینه حموم هم ثابته پس آینه نذاشتم. تقریبا همه بروبچ سال تحویل رو رفتن یه پارتی رو کشتی که من نرفتم و با سه نفر دیگه از دوستام که اونا هم نرفته بودن شام رفتیم بیرون و بعد اومدیم خونه من سر سفره هفت سین. ده دقیقه مونده بود رسیدیم خونه و تازه یادم افتاد که من اجاق برقی دارم و کبریت ندارم که شمع روشن کنم خلاصه بار عاشقانه سال تحویلمون یه ذره کم بود. با هم روبوسی کردیم و بعدش فهمیدیم خوب بود پرده ها رو اون موقع میکشیدیم. آخه همه پسر بودیم. در ضمن امسال حواسم بود که برچسب روی سیب رو بکنم و آینه هم نیست که دوستان چیزای جالب توش پیدا کنن!

در کل به من که خیلی خوش گذشت.

- یه نکته اینکه این سبزه های من کار میکنه ها. حالا از من گفتن. پارسال هر کی گره زده امسال متأهله. خلاصه از مجردین و مجردات هر کی از زندگیش سیر شده و آرزو داره میتونه تا سیزدهم که این سبزه در دسترس عموم هست بیاد و گره بزنه. در ضمن سفارش گره زنی از راه دور هم پذیرفته میشه.

- داشتم فکر میکردم اینم جالبه که آدم متأهل باشه ولی مجرد زندگی کنه ها. هم میتونه با مجرد ها باشه هم با متأهل ها. مثلا امروز یکشنبه بود صبح یه برنامه مجردی گذاشتیم رفتیم ساحل پیاده روی و صبحانه خوری. بعدش هم شب یه برنامه متأهلی دعوت شدم به صرف شام خونه دوتا از دوستام (یه آش خیلی خوشمزه. دستشون درد نکنه!)

- دیگه اینکه امتحانام هم دیروز تموم شد و بزودی باید بشور بصاب رو شروع کنم و خونه رو از حالت مجردی به متأهلی تبدیل کنم.

چقد تو این پست از این دو تا کلمه استفاده کردم!


حامد     لینک


 

1. چند روز پیش شرکت گوگل یه برنامه بازدید برا دانشجوها گذاشته بود. گوگل یه اداره نسبتا کوچیک نزدیک دانشگاه ما داره. اولا که محیطش برام خیلی جالب بود. اینکه کارمندا لازم نیست لباس رسمی بپوشن و یا لازم نیست ساعت ورود و خروج بزنن. از همه جالب تر (البته برا من) این بود که معتقدن همیشه باید کارمند ها به غذا دسترسی داشته باشن. معمولا هر کی تازه استخدام میشه یه مدت اول وزن زیاد میکنه. میگفت تو اداره اصلی شون که تو شمال کالیفرنیاست 17 تا کافه دارن!

تو یکی از اتاق ها یه پروجکتور بود که به صورت زنده عباراتی که مردم اون لحظه تو گوگل جستجو میکنن رو نشون میده. البته همه رو که نمیتونه پس به صورت تصادفی انتخاب میکنه. شاید 3 تا تو هر ثانیه نشون میداد. بیشتر عبارات انگلیسی بودن ولی تو حدود 40 ثانیه ای که با کنجکاوی داشتم به اون نگاه میکردم یه کلمه فارسی دیدم. فکر میکنین چی بود؟ "پیک سنجش" راستش وقتی اونو دیدم کلا افکارم از گوگل و اون فضا رفت به زمان کنکور و اینکه چقد به دانش آموزهای بیچاره استرس وارد میشه و ... (اون موقع تو ایران ساعت یک نصف شب بود)

 2. چند روز پیش یه مقاله تو زمینه یادگیری ماشین دیدم که موضوعش این بود: "آیا شما هات (جذاب) هستید؟"  قضیه اینه که یه سیستم کامپیوتری ساخته بودن که عکستون رو میگیره و پردازش میکنه و یه عدد بین 1 تا 10 میده که نشون میده صاحب عکس چقد جذابه! کاربردی که خودشون پیشنهاد کرده بودن تو سایت های دوست یابی بود. یا اینکه مثلا انتخاب کنین کدوم عکستون رو به طرف بدین که ...

چند روز بعدش تو ماشین بودم و رادیو داشت برا یه دیسکو تبلیغ میکرد که گفت خانوم ها بلیط ورودی شون ارزون تره! فکر کردم شاید بشه این سیستم رو تو بلیط فروشی دیسکو ها نصب کرد که هر مشتری هات تر بود کامپیوتر بلیطشو ارزون حساب کنه و حتی اگه خیلی هاته یه پولی هم به کارت اعتباریش واریز بشه.

 یه سوال جدی: واقعا خانوما با شنیدن این تبلیغ ها بهشون بر نمیخوره؟


حامد     لینک


تعطیلات: مسافرت و بخور و بخواب.


تعطیلات هم تموم شد. کلا خیلی خوب بود.

1. اولش با چند تا دوست يه مسافرت رفتيم كه خيلي خوش گذشت.

- لاس وگاس. راستش به نظرم ارزش فقط يه بار ديدن رو داره. يه شهر وسط کوير با كلي امکانات تفريحي که البته بیشترش به درد ما نمیخورد!

هيچ وقت انقدر از اين تلويزيون خيابوني ها يه جا نديده بودم. حتي نوع استوانه ايش هم بود. البته از اون چيزايي كه چند وقت پيش تلويزيون کرج نشون داده بود نشون نميدادن ولي اگه نشون مي دادن هم کسي واي نمي ایستاد نگاه کنه.

هيچ وقت انقدر آدم بيكار يه جا نديده بودم. منم اگه نديده بودم باورم نميشد شايد بيشتر از 1000 تا از اين ماشين هاي بازي - که ما اسباب بازی هاشو داشتیم (اهرم رو میکشی و باید سه ستون مثل هم بشه)- فقط تو طبقه همکف هتل ما بود بعلاوه كلي بازي هاي قمار ديگه. کلا هتل ها تو لاس وگاس خيلي ارزونن ولي هر هتلي معماري خاصي داره که ملت میرن نگاه میکنن و توشون قمار میکنن كه ميشه گفت پول هتلها از اونجا در مياد. اینم یه عکس از یه هتل. اینم یکی دیگه.

- بعدش یه دوست دیگه بهمون اضافه شد و رفتیم سن دیگو. بیخود بهش نمیگن بهشت کالیفرنیا. خداییش جای قشنگیه. یه ناو جنگی هواپیما بر بزرگ از جنگ جهانی دوم داره که موزه اش کردن ولی متاسفانه وقت نشد ببینیمش. یادم باشه برا دفعه بعد.

- بعدش هم رفتیم لس آنجلس که اونم خوش گذشت. یه جا بود که شبیه شهر ونیز ساخته بودنش که قبلا ندیده بودم. اینم عکسش. روز کریسمس هم -که به قول یکی از استادهای دانشگاه تهران فقط سگ و دانشجوی خارجی تو خیابون پیدا میشه- رفتیم خیابون گردی تو سانتامانیکا. اینم عکس یکی از اون موجودات. اینم عکس دوتا دیگه شون. یه شب هم رفتیم هالیوود که نمایشهای خیابونی جالبی داشت. مخصوصا یه آقاهه که سه تا ساز رو با هم میزد و موسیقیش هم خیلی قشنگ بود. (یکی از سازهاش که عحیب بود صدای نی میداد ولی طرف به جای جابجا کردن انگشت، دهنش رو جابجا میکرد.)

 

در واقع دوستانی که تو این سفر باهاشون بودم خیلی باحال بودن و علت اصلی خوش گذشتن همین بود. دو تا دوست قدیمی از لس آنجلس و دو تا دوست جدید از نیویورک. ازشون خیلی چیزا یاد گرفتم و با حرف زدن باهاشون کلی شاد شدم. بیشتر سفر هم به حرف زدن گذشت که خیلی خوب بود. مثلا یه بار کلی تو لاس وگاس چرخیدیم تا یه کافه پیدا کنیم برای قهوه و اینترنت. ولی وقتی پیدا کردیم و ماشین رو پارک کردیم. حدود یه ساعت تو ماشین نشستیم و حرف زدیم. آخرش هم از کافه چیزی نخریدیم و برگشتیم.

2. براي شب ژانویه هم رفتم لوس آنجلس كه وقتي شمارش معکوس ميکنن و جشن ميگيرن تو خيابون باشيم. آخه شهر ما که خبری نیست. چون سال نو نیويورک سه ساعت زود تر از مال ما شروع میشد و قرار بود خيلي باشکوه باشه گفتيم اونو رو سی ان ان ببينيم. خونه زهره CNN تلویزیونش صدا نداشت و لپ تاپ اينترنت نداشت و کامپیوتردسک تاپ هم بلندگو! پس بعد از كلي زور زدن تونستيم تصوير رو ازتلویزیون و صدا رو از اينترنت بگيريم و سال به ساعت نیويورک تحويل شد. جشن جالبی بود. بعدش رو اينترنت چک کرديم و ديديم يه جا آتيش بازي هست. كلي شهر رو دور زديم تا رسيديم اونجا (بعد از کلی یوترن!). ولي فهميديم در واقع اتيش بازي از اونجا انجام ميشه ولي کسي اونجا نمياد. همه از شهر آتيش بازي رو نگاه ميکنن. خلاصه بعد از کلی خندیدن به خودمون برگشتيم رفتيم يه خيابون معروف تو سانتامانیکا كه نسبتا شلوغ بود و شمارش معکوس رو اونجا بوديم. کلا خيلي خوب بود بخصوص كه سال قبل هم دقيقا همونجا رفته بوديم و با همون وسيله که امسال بازی کردیم بازي کرده بوديم. (اونجا یه جور شهر بازی کوچیکه)

3. باقی شم تو خونه بودم. خوردم و خوابیدم و فیلم دیدم و یه ذره هم کتاب خوندم.

 


حامد     لینک


 

1. چند روز پيش يکي از دوستاي خوبم اومد ديدنم در واقع مهمون از شهرستان داشتم! زهره لوس آنجلس زندگي ميکنه که فاصلش با من یک ساعت رانندگیه و چند وقته كه ما فقط سالي يه بار همو ميبينيم. رفتيم و يه چرخي هم اين اطراف زديم. يه جا به نام لاگونا هيلز. در واقع يه تپه است که كنار ساحله. از بالای تپه ميشه دريا (اقیانوس آرام) رو ديد. بالاي تپه هم يه جا هست به اسم "بام دنيا" (مثل "بام تهران") که منظره قشنگي داره. يه خيابون هم بود كه اولش تابلو زده بود "يک طرفه". پس رفتيم تو ولي ته اش بن بست بود! حالا مونده بوديم چطوري بيايم بيرون! اینم یه عکس از بالای اون تپه .میتونین تشخیص بدین کجا دریا تموم میشه و آسمون شروع میشه؟


لاگونا هیلز

2. چند روز پيش فرشاد يه فيلم برام فرستاد كه مال سه سال پيش بود كه با دوستام رفته بوديم خونه ميثم اينا يه جا نزديک تهران به اسم "رينه". تواين فيلم خيلي از دوستاي صميميم مثل فرشاد و ميثم و فرزاد و سالومه و خيلي هاي ديگه بودن. من و فرشاد كاملا هم عقيده بوديم که وقتي اين فيلم رو ميبينيم به نظر مياد مال خيلي قبل تر از سه سال پيشه. شايد به خاطر اين باشه كه تو اين مدت برای هر کدوم از ما ها خيلي اتفاق هاي مختلف افتاده. خيلي از اون بچه ها الان ازدواج کردن و جاهاي مختلف دنيا زندگي ميکنن. ولي با وجود تمام اين تغییرات، وقتي من فيلم رو ديدم يه حس خيلي عجيب داشتم. راستش نميتونم بگم چه حسی. هم خوشحال بودم هم دلم گرفته بود. يه حس عجيب. خیلی دوست دارم بشه یه بار دیگه اون دوستام رو ببینم. ممنونم از فرشاد برا فرستادن فيلم و ممنون از آزاده كه اون روز دوربين آورده بود. (راستی سه سال آینده هم با الان اینقدر فرق میکنیم ؟ سی سال دیگه چی؟)

3. چند وقت پیش برادر ارزشی ابی اومده بود تو دانشگاه ما و کنسرت گذاشته بود. هر چی مقاومت کردم دیدم نه دیگه نمیشه نرم (به قول یکی از بچه ها دیگه از این نزدیک تر نمیتونه بیاد). جاتون خالی خوب بود. برا اولین بار تو امریکا جایی رفتم که دیگه میدونستم همه فارسی بلدن. برام جالبه که این مرد با این سنش هنوزم اینقدر نفس داره. (اونجا خیلی یاد فرزاد و بروبچ افتادم. یاد جوونی هامون که تو مینی بوس میخوند.)


حامد     لینک


 
2- بازم شکم: چند روز پيش به شدت هوس کتلت کرده بودم. گفتم هر وقت زنگ زدم ايران از مامانم ميپرسم شايد تونستم درست کنم. فرداش رفتم دانشگاه يکی از دوستام منو ديد و از کيفش يه ظرف در آورد و گفت ديشب کتلت درست کرده بودم گفتم شايد دوست داشته باشي يه مقدار برات آوردم. جالب نیست؟ دستش هم درد نکنه خیلی خوشمزه بود.

1- چند شب پيش با يه دوست کره اي (به ضم کاف بخونید) بودم. چون با ماشين اون بوديم آخرش منو رسوند. دم در به سبک ايراني یه تعارف زدم که حالا بيا بالا يه چاي. اونم گفت باشه! پارک کرد و اومد. حالا منم خونم به طرز فجيعي به هم ريخته بود. تو اين مايه ها كه چمدونام رو كه دو ماه پيش از ايران آوردم هنوز گوشه هال هستن و کلا فقط دو تا از صندلی هایی که خریدم رو سر هم کردم و میشه استفاده کرد. (آخه لازم نداشتم بیشتر)
نشسته بود تو هال كه رفتم تو آشپزخونه و اومدم ديدم چهار چشمي از فاصله 10 سانتي (ببخشيد چهار اينچي) زل زده به قندون که رو ميزه. گفت اين ديگه چيه؟ بنده خدا فکر کرده بود يه جور لوازم التحریره!! وقتی گفتم یه جور شکره، قشنگ يه علامت تعجب بزرگ رو رو سرش مي ديدم كه "بابا اين ايراني ها شکرشون هم با بقيه آدماي دنيا فرق داره!!!) از بستني سنتی زعفرانی که خودم تازه اینجا کشف کردم خيلي خوشش اومده بود. مي گفت از بستني خيلي خوشمزه تره. منم مي گفتم بابام جان اين هم یه جور بستنيه فقط ايراني. ولي اون مي گفت نه ... از بستني خيلي خوشمزه تره!


حامد     لینک


 

3- چه حالي ميده يه روز يادت بره کلاس مسخره سمینار که حضور غیاب ميکنه رو بري و بعد از دو ساعت که هنوز هم یادت نیومده يه ايميل بگيري كه استثنائا امروز استاد حضور غیاب نكرده! خیلی کیف کردم.

2- يه هفته پيش شام دعوت بوديم خونه استادم جاتون خالي خوب بود.

2-1- عصر بود که دیدیم هوا تاریک شد. دقت که کردیم دیدیم ابر نیست و دوده. تلويزيون رو زديم اخبار ديدم بله يه جايي اين نزديکيا آتيش گرفته اونم چه آتيشي. چند ساعت بعد که ديگه شب شده بود رو يه ميز کوچيک که تو حياط بود كلي خاکستر نشسته بود. جالب اين بود که آتيش خيلي از ما دور بود شايد 100 کيلومتر ولي چون خونه استادم رو یه تپه است ما ميتونستيم ببينيمش تو تاريکي. فکر کنم هنوز هم بعد از یه هفته آتیش خاموش نشده و هوا خیلی آلوده است. خیلی ها هم خونه هاشونو خالی کردن. بعضی شرکت ها هم دوشنبه تعطیل بودن.

2-2- استادم که هندیه. خوب شام هم هندی بود. يه غدایی بود مثل قرمه سبزي ولي با اسفناج خيلي هم خوشمزه بود من و دو تا دوست ايراني با خانم استادم حرف ميزديم و هي تعريف ميکرديم از غذا ها که ايول خيلي خوشمزه است و اينو چه جوري درست ميکنين و ... سر همون ميز يه دوست چيني با دوست پسرش كه قبلا در موردش نوشته بودم نشسته بودن. كلي غذا کشيده بودن و ما که تعريف ميکرديم يه نگاه به هم مي كردن و يه نگاه با اکراه به غذاهاشون. طفلي ها نميتونستن بخورن ولي صداشون هم در نمي اومد. آخرش هم پسره که اين جور موقع ها قيافش خيلي با مزه ميشه نون خالي رو لقمه کرده بود و داشت میخورد.

1- دوستم علي داره براي تحصيل از ايران ميره. گفتم بهش زنگ بزنم و خداحافظی کنم. بیشتر که فک کردم ديدم رو اين کره زمين نسبت به کاليفرنيا که من هستم، با تقریب خوبی ايران بيشترين فاصله رو داره. پس علي هر سمتي که بره داره به من نزديک تر ميشه. پس لازم نيست خدا حافظی کنم.

 


حامد     لینک


دوباره

سلام  من دوباره با يه تاخير طولاني برگشتم.
تو اين فاصله خيلي اتفاق ها افتاد كه کم کم مي نويسم. اول دانشگاهم رو عوض کردم و از ميامي که کلی خاطره و دوست خوب توش داشتم و دارم خدا حافظی کردم و اومدم کاليفرنيا. بعد برا سه ماه رفتم ايران و با اجازه ي بزرگتر ها ازدواج کردیم و چند تا سفر خيلي خوب تو ايران و ديدن خانواده و دوستان و بعد برگشتم همين کاليفرنيا که باز دوباره بيل بزنم.
خدا رو شکر الان همه اوضاع خوبه (گرچه همیشه میتونه بهتر باشه). من اینجا خونه و  ... گرفتم و مستقر شدم و از دید استادها دارم درس میخونم (گرچه در اشتباهن).
بعدا بیشتر مینویسم.


حامد     لینک



 

سلام اين پست رو مي نويسم چون فک ميکنم لازمه. خوب نميشه که آدم همش از خاطرت خوب بنويسه. اينا رو مي نويسم که بعدا بدونم روزاي اينطوري هم داشتم.

اگه ميپرسين حالم خوبه يا نه بايد بگم نه.  يعني درست نميدونم. يه جور دل گرفتگي. هميشه لحظه خداحافظی سخته. حالا خداحافظی از دوستان تو يه شهر. خداحافظی از زندگی یا .... راستش فک ميکنم يه جورايي ديوونه شدم. یا دیوونه بودم و حالا درست شدم. به هر حال یه چیزی فرق کرده. یه جورایی از دست خودم شاکی ام. از دست حماقت هام. مي خوام همينجا سر اين چند راهي بگيرم و بخوابم. شايد طولاني. انقد كه خيلي چيزا عوض شه. انقد که ديگه دلم گريه نخواد.


حامد     لینک


هنوز هستم!

ميدونم مدت طولاني ميشه که ننوشتم. بعضي از دوستان هم از دستم شاکي شدن. ولي خوب نمي تونستم بنويسم. يعني حتي بعضي وقتا نمي دونستم چه اتفاقي داره ميفته که بنويسم. راستش خيلي اتفاق ها افتاده تو اين مدت که امروز مي خوام بعضي هاشو که ميتونم بنويسم:

۱. مهمترين اتفاق مسافرت نزديک ترين دوستم تو ميامي یعنی حسین بود. وقتی من اومدم اينجا حسین و بهزاد خيلي به من کمک کردن. انقدر زياد که فک نکنم هيچ وقت بتونم جبران کنم. شب رفتنش با حسین و علي و مرتضی شام رفتيم بيرون و يه کم قدم زديم و من شبش كلي خاطرت خوبم رو با خودم مرور کردم. اميدوارم هر جا که هست در كنار خانوادش سالم و شاد باشه.

۲. اتفاق ديگه اومدن علي و اضافه شدنش به ايراني هاي اينجاست. پسر خوبيه. با اينکه شريفي بوده. با شريفي ها فرق ميکنه. فک کنم ديگه تقريباً کارهاي اساسي مستقر شدن رو انجام داده و بايد درس رو شروع کنه که علم رو به سهم خودش تکون بده.

۳. چند وقت پيش مرتضی که دو سال مي شد نديده بودمش، برا چند روز اومد اينجا. منم به بهانه اون كلي جاي قشنگ تو ميامي که نديده بودم تا حالا رو ديدم. به من که خوش گذشت. شرح جاهايي که ديديم رو مرتضی تو وبلاگ خودش نوشته. يه محلي رفتيم که به نظر ميومد طاووس زياد داره. اين عکس رو وقتي تو ماشين پشت چراغ راهنمايي واستاده بودم از يکيشون گرفتم. (خداييش تا حالا طاووس بالا درخت ديده بودين؟! ) اينم تو يه کوچه داشت پرسه ميزد واسه خودش. يه پارک طبیعی هم رفتيم که خيلي خوب بود. مرتضی رفت ايران و براي اينکه شبهه پيش نياد ما تو فرودگاه روبوسي نکرديم.

۴. ديگه اينکه ۱۲ بدر رفتيم يه پارک که تقريباً همه ايراني هاي اينجا ميرن. (۱۲ بدر بود چون ۱۲ ام یکشنبه بود. پس ممکنه سال دیگه ۱۵ ام باشه!) معمولا تو تهران همه ميرن يه جا پيدا ميکنن که کسي نره ولي ما حدود 30 کيلومتر رانندگي کرديم که برسيم جايي که همه ميرن. تقريباً تمام ايراني هايي رو که تو جاهاي مختلف اينجا ديده بودم همه رو يه جا اون روز ديدم. خوب بود و خوش گذشت برنامه موسيقي زنده و...  هم بود راستش بر خلاف چيزي که در مورد جمع ايراني هاي امريکا شنيده بودم اينا آدم هاي خيلي خوبي هستن. من که دوستاي خوبي دارم. من و حسین هم كلي از سبزه ها رو گره زديم و اندختيم تو آب اينم عکس اش. امیدوارم کار کنه


حامد     لینک


اينم هفت سین ما

اينم هفت سین ما

۱- راستش اولش یه سین ام کم بود. داشتم فکر میکردم کنجد بذارم. آخه وقتی میخریدم گفته بودم سسمی میخوام! ولی چند روز قبل از سال تحویل مادر یکی از دوستامو دیدم و گفت سمنو پختم و برات گذاشتم کنار. خلاصه منم نهار رفتم خونشون و گرفتمش. خیلی خانواده خوب و صمیمی هستن. واقعا تو خونشون احساس خوبی داشتم. انگار پیش خانوادمم. بعدش هم با میثم دوستم رفتیم و اون اطراف رو گشتیم. آخه اونجا ها خیلی قشنگه. یه جا هست ملت قایق کرایه میکنن و میرن ماهی میگیرن. خداییش هم ماهی های بزرگی میگرفتن. به من که خیلی خوش گذشت. سال تحویل هم بهزاد یه سبزی پلو با ماهی خوشمزه درست کرده بود و ...(آخه اینجا وقت شام بود)

۲- در یه ماه گذشته کلی خبرای خوب شنیدم. دیروز پسر عمه ام که خیلی دوسش دارم عروسی کرد. چند وقت پیش هم حسین با چمدان حاوی پیژامه رفت فرودگاه که بره خاستگاری و حلقه به دست برگشت.

 فرزاد هم چند روز دیگه عروسی شه. یکی دیگه از دوستام هم تابستون دعوتم کرده عروسی. دو تا از دوستام هم تابستون میرن ایران که عروسی کنن. یکی از دوستام هم قراره بزودی داماد شه گرچه هنوز خودش نمیدونه! خلاصه همه گوشاشون دراز شده این روزا. برا همشون آرزوی خوشبختی دارم.

۳- چند روز پپیش یه مسافرت دور ولی کوتاه رفتم. خوش گذشت.

۳-۱- هواپیما داشت راه می افتاد من خواستم کمر بند رو ببندم دیدم گیر کرده یه ذره کشیدمش ولی آزاد نشد. بیشتر سعی کردم بازم نشد. سرم رو که آوردم بالا دیدم خانمی که کنارمه  و کمر بندشو بسته داره لبخند میزنه. فهمیدم سوتی دادم و مال من یکی دیگه است. البته خانم خوبی بود. فکر کنم اگه ایران بود جند تا فحش میخوردم.

۳-۲- یه جا تو فضای آزاد و جو رسمی داشتیم نهار می خوردیم. بشقاب کاغدی بود که اینجا خیلی معموله و باد شدیدی هم می اومد. یه پسر چینی با لباس خیلی رسمی روبروم بود که سالاد با سس زیاد برداشته بود. یه بادی اومد و در یک آن همه غذا تو یقه پسره بود. راستش خیلی سعی کردم که کم بخندم و تونستم.

۳-۳- یه تاکسی تو فرودکاه واستاد که یه خانم سوار شه. راننده پیاده شد که چمدون رو بذاره و دوستش رو دید و پشت به ماشین رفت به سمتس. ولی یادش رفته بود دنده رو پارک کنه. خلاصه ماشینه بدون سرنشین راه افتاد. یه 10 متری راه رفته بود که با صدای داد اون خانمه راننده فهمید و زود برگشت و پرید تو ماشین. نکته جالب برا من این بود که اون خانمه تو این 10 متر در رو باز کرده بود و داشت همراه ماشین راه میرفت که سوارشه. وقتی دید دیگه نمیرسه داد زد و راننده خبر دار شد. البته منم تمام این مدت داشتم نگاه میکردم و صدام در نمی اومد. این از مشکلات ماشین های دنده اتوماتیکه.


حامد     لینک